روزگار غریبی ست نازنین...

زاهد بودم ترانه گویم کردی

سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی...

 

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٦ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

انتظار خبری نیست مرا...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٧ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

ببخش خودت را

برایِ تمامِ راه های نرفته
برایِ تمامِ بی راه های رفته
ببخش،
بگذار احساست
قدری هوایی بخورد …
گاهی بدترین اتفاق ها
هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم!
که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم
و به خودمان بیاییم
تا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند.
خطاهایت را بشناس
آنها را پذیرا باش
و تنها بین ِ خودت و خدایت نگهشان دار
این دنیا نامحرم بددل
نامحرم نامروت زیاد دارد!
تا دست خدا هست؛ تا مهربانی‌اش بی انتهاست
تا می گویی خدایا ببخش
به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر؟
دیگر تو را چه نیاز به آدم‌ها؟
تنها خودت باش و
زیبا بمان و
بگذار با دیدنت
هر رهگذر ِ ناامیدی
لبخندی بزند
رو به آسمان
و زیرِ لب بگوید:
هنوز هم می شود از نو شروع کرد … !

“عادل دانتیسم”

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی‌ به گُــل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گرچه دانم که میسّر نشود روز وصال
در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کــــــــوته نظران افتادیم
نیست غــــم ، صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان 
قدسی از گفته ی شیوا اثری ما را بس


 «قدسی مشهدی»

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

گاهی، آدمیزاد است خب. گاهی، فقط گاهی. گاهی از بود و نبود آدم های اطرافش خسته می شود. گاهی بی دلیل بغض می کند. گاهی بی هوا خاطراتش را می کاود به دنبال رد و نشانی از یک پشت گرمی، یک کوه، یک تکیه گاه. گاهی دلش یک جفت گوش می خواهد که فقط بشنود، یک جفت چشم که فقط ببیند. یک نگاه ساده به گفتن یکی کنار تو هست، یکی تو را می فهمد، یکی هوایت را دارد. گاهی دلش یک راه دور می خواهد در یک جای دور. دور از تمام گذشته و حال و آینده. دور از خودش. گاهی دلش یک پلک زدن می خواهد به بیداری از یک خواب بد، به معجزه ی باران شدن یک ابر سیاه، به آرامش داشتن یک او. گاهی چیزهایی که از اختیار آدمی خارج است بی اختیار سرش هوار می شود و کلافه اش می کند. گاهی گم می شود در نداشته ها و نبودن ها و نتوانستن ها. جا می ماند روی نیمکت های خالی، صندلی های غبار گرفته پشت میزهای دونفره، زیر درخت های شمال، پای یک رودخانه. گاهی همه چیز را سیاه و سفید می بیند. بیشتر سیاه. و این گاهی ها که گذشت، باز می خندد، حرف می زند، فراموش می کند، سرش را به کار گرم می کند که مثلاً زندگی می کند. گاهی، فقط گاهی. آدمیزاد است ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

تقدیر

یعنی پرنده باشی

خسته از هزار مهاجرت ِ باران دیده /حوالی ِ مقصد

آنقدر خسته که چشمت نبیند ارتفاعت را کم کنی

و یک شکارچی اولین شلیک زندگیش آنقدر خطا برود /که به تو مشترک شود

سقوط کنی تا مدال افتخار ِ سینه ی کسی باشی

کسی که اصلا

که اصلا به تقدیر اعتقاد ندارد .

"هومن شریفی"

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

آنگاه که غرور کسی را له میکنی ،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی.

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشهایت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی.

و آنگاه که تظاهر به دیدن خدا میکنی و بنده خدا را نادیده می گیری.

می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی ،تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد، بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت،

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه،

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد،

ودیگر جوان
نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو

و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره تشویش در خانه خورشید ها و خاطره ها

دریغا چه بی برگ و بار لال می شوم در دوردست آن گلها ، گمان ها ، گفتگوها

و مگر فراموش میشوند سرانجام آن جستجوها و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها

و مگر فراموش میشوند آن بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش ...

و وعده همان بهار که در کرامت درختان تابستانیش هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند از سرشاری میوه های مهربانیش

و دریغا بر من چگونه فراموش میشود سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را میشناسند و نه مهربانی را

و دریغا بر من چه لال و بی برگ و بار پیر میشوم در سوی این دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را

و جان مایه سرودهای جوانی را ...

و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده این بهار که آمده است و نه به وعده آن شکوفه ها شکستنی ...

 

... محمد رضا عبدالملکیان ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

ابراهیم نیستم که میروی،

آتش رفتنت بر من گلستان نخواهد شد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

نگران شب هایم نباش . . .
تنها نیستم !
بالشم. . .
هق هق سکوتم. . .
قرص هایم . . .
پاکت سیگارم . . .
لرزش دستانم . . .
همه هستن، تنها نیستم . . . !
با پاکت سیگارم همه ی نبودن ها را دود میکنم!
پس دیگر نگران من نباش!
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

از کجا قصه ام را آغاز کنم ؟!
از دلتنگی " نـبـــــــــــو دن هــــایـــــش "،
یا از شب هایی که
خواب از چشمانم ،
با یادآوری چشمانش گریزان میشود ؟
آخر این قصه چه خواهد بود ،
نمیدانم ...
اما هر چه باشد ،
تا آخرش عاشقش می مانم ...
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

رسیده ام به حس برگی که میداند

بادازهرطرف که بیاید

سرانجامش افتادن است

...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

و ما همچنان دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را ...

 « احمد شاملو»

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

این قانون طبیعت است ...

 

زخم که می خوری

اعتمادت به آدم ها سُست می شود ...

و باورت رنگ شک می گیرد ...

آن وقت تنهاتر از همیشه

می نشینی

کنج زندگی

و می شماری دردهایت را..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

21 آذر ، زادروز شاعر آزادی "احمد شاملو"

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

ای کاش اندازه یک بغض بغل می داشتمت
وقتی که در پرتگاه تنهایی، اشکهایم خودکشی میکردند
وقتی که ثانیه ها....
سکوت را به تحسن روی لبهایم وا میداشتند
و من زل میزدم همه ی دنیا را
ازپشت پنجره ای سوگوار
ای کاش مرا به «بار» آخر مهمان میکردی!
تا حساب میکردم روزهای نبودنت را...


کیانی مه
 
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

خودخواه جاودانه این اختیار با تو،

آغاز بوسه با من پایان کار با تو،

استاده روبرویت با التهاب دیگر

صد شعر تازه با من، بوی بهار با تو

باز آمدم دوباره این بار رام رامم،

دستان باز با من شوق کنار با تو،

میل شراب دارم ، جام شراب داری

رنج خمار با من چشم شکار با تو،

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۳ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

اگر فرصت بود

کیمیای تو مرا طلا می کرد

اما فرصت نبود،

من طلا نشدم،

و کسی راز کیمیای تو را نفهمید...

 

آنتوان دو سنت اگزوپری

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۸ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody