روزگار غریبی ست نازنین...

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٢٦ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

سلام دوستان

امیدوارم حال همه خوب باشه!

اومدم بگم یه چند روزی با اجازتون نمیتونم مطلب جدیدی آپدیت کنم 

چون امتحانات میانترم شروع شده که هم سخته و هم مهم.

انشاءالله دو سه هفته دیگه بازم مزاحمتون میشم.

برام دعا کنید.خداحافظ

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٢٦ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱۸ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

نجات و يک راه...

شوری نبود ونيست

                   نوری نبود ونيست

پنداشتم که ظلمت

                 از چهره زمان اسان زدودنی است.

اکنون غريق ياس

                دانم که رنگ شب بوده ست و بودنی است.

بيزاری وشکست

               اين هر دو بود و هست.

راه نجات روح .

             در اخرين طريق

                     عرفان وانزواست.

من ازموده ام

            راهی دگر نبود

       گر هست!؟:

                 ان کجاست؟

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱۸ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

سلام دوستای خوب من!

از اينکه به من سر ميزنين ممنونم.اميدوارم با چيز هايی که مينويسم بتونم نظرتونو جلب کنم(هدف ما جلب رضايت شماست ).

ازتون خواهش ميکنم هر عيب و نقصی ديدين اولا به بزرگی خودتون ببخشيد و ثانيا حتما گوشزد کنين ممنون ميشم.

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٦ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

...فقر

از رنجی خسته ام که از ان من نیست!

بر خاکی نشسته ام که از ان من نیست!

با نامی زیسته ام که از ان من نیست!

از دردی گریسته ام که از ان من نیست!

از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست!

به مرگی جان میسپارم که از ان من نیست!

                                                          (شاملو)

(قابل توجه مرداب!)

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٦ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٥ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

... ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی                         

                                              دل بی تو به جان امد وقت است 

که باز ایی......      

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٢ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

 

نه هرگز شب را باور نکردم

چون در فراسوهای

 دهلیزش به امید دریچه ای

 دلبسته بودم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٢ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

‌روحم از ميوه رسيده خويش گرانبار است

روحم از ميوه اش گرانبار است

کيست که بيايد و ان را بخورد و بارور شود؟

روحم لبريز از شراب خويش است

اکنون چه کسی می ايد تا بنوشد و در گرمای بيابان خنک شود؟

ای کاش درخت بی گل و ميوه ای بودم

که درد بارداری از بی حاصلی سخت تر است

و اندوه دارايی که هيچ کس از او نگيرد

بزرگتر از اندوه گدايی است که هيچ کس به او چيزی نمی دهد.

 

ای کاش چاه خشک وتشنه ای بودمو مردم در من سنگ می انداختند

چون بسوزم بهتر و ساده تر است از اينکه چشمه پر خروشی از اب باشم

ولی مردم از کنارم بگذرند و قطره ای ننوشند.

 

ای کاش نی لگد شده ای بودم

زيرا بهتر است از انکه چنگی بوده با تارهای نقره ای

ودر خانه ای باشم که صاحبش انگشتی نداشته

و فرزندانش نا شنوا باشند.

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٢ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

او امد و من محو تماشای چشمهایش احساس غریبی پیدا کردم.

نه؛او نمیتوانست مالمن باشد؛سهم من باشد.من کوچکتر از ان بودم که در بارگاه کبریای او به حساب بیایم.

خوشا به حال دلی که این چشمها قبولش می کردند.

 او در کنار من و من در انتهای فاصله ای بی انتها در سرزمین رویای خویش به این فاصله فکر میکردم.من این خاکی گرد الود غم و نداشتن و او اهورای اسمان؛ .....

زئوس خدای خدایان؛مرا با او کاری نبود.

 در چنین صحنه ای چگونه می توانستم لب به سخن بگشایم

 داشتم به این فاصله بی نهایت فکر میکردم که ناگاه صدایی از غیب نهیبم زد:

نترس او مال توستبا او غم کهن انهمه انتظار را بنال.

  اما من که هنوز زخم چرکین گذشته ام مداوا نشده بود؛ مگر میتوانستم به این سادگی تسلیم شوم.

 در میان تردید های بی حاصلی داشتم دست و پا میزدم که او نجاتم داد.دستانم را گرفت و اهسته در چشمانم فرو رفت.احساس کردم تنم داغ شد؛جان گرفتم و دیدم:

که او تا اعماق هستی من :تا انتهای دانایی ام نفوذ کرد.

                              امروز اوست که در من به بیرون تراوش می کند.

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٠ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

شعری برای تو

اين شعر را برای تو ميگويم

در يک غروب تشنه تابستان

در نيمه های اين ره شوم اغاز

در کهنه گور اين غم بی پايان

بگذار سايه من سرگردان

از سايه تو دور و جدا باشد

روزی به هم رسيم که گر باشد

کس بين ما  نه غير خدا باشد

من تکيه داده ام به دری تاريک

پيشانی فشرده ز دردم را

می سايم از اميد بر اين در باز

انگشت های نازک و سردم را

.............

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شکوفه های گل مريم

بی قدر تر از خار بيابانند

.......

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٦ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٦ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم....

    وه چه زیبا بود یگر پاییز بودم

 وحشی و پر شور و ملال انگیز بودم....

 پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی

 پشت سر اشوب تابستان عشقی ناگهانی 

سینه ام منزلگه درد و اشوب و پریشانی

 کاش چون پاییز بودم...

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۳ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۳ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody