روزگار غریبی ست نازنین...

معبدم چه دلگير است و محراب دلم چه خاک آلود و ماُيوس.

سالهاست که چشم انتظار مسافری هستم که از راه برسد و مهر سکوت را در اين معبد بشکند.

چشم انتظار کسی هستم که برای محرابم « هوای تازه » را و برای معبدم «تصوير جنگل های در هم استوايي» را به ارمغان آورد تا شايد سکوت سنگين و مرگ آور مناره های من در هم شکند...

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱۸ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

سلام

اينبار می خوام يه قصه تعريف کنم . می خوام از شبی بگم که ای کاش يا به سپيده صبح نمی رسيد يا نمی ذاشت من سپيده رو ببينم.

شبی که می خوام ازش بگم سپيد سپيد بود ، آسمون دلش بد جوری پر بود ،شايد به حال پرنده کوچولويی گريه می کرد که از عاقبت شوم خودش بی خبر بود،اما نه انگار پرنده کوچولو خيلی هم بی خبر نبود اونم با آسمون همراه شده بود...

سالها گذشت حالا اون پرنده کوچولو يه پرستوی بزرگ شده که دلش به وسعت آسمون اون شب پر از بغضه...

امسال هم مثل سالهای قبل بود ،اين ۲۹ بهمن هم ،تکرار همون ۲۹ بهمن ۶۲ بود با يه تفاوت کوچيک:

تا پارسال هيچکس اين شب سياه و  سنگين  رو به ياد نداشت و پرستو هم منتظر کسی نبود اما امسال:

يه فرشته مهربون ،با چشای عسلی و قشنگش ،مهر و صفای قلب عاشقش رو لای دو بال يه شاپرک مثل خودش پاک و معصوم  پيچيد و داد به پرستو ، که با اينکارش انگار مرهمی روی  ۲۱ سال بغض غريبانه  پرستو گذاشت پرستو دوباره متولد شد ...

امسال پرستو منتظر نسيمی بود که می تونست با يه نگاه نوازشگر دل  غمگين پرستو باشه  ،

منتظر شقايقی بود که لطافت عشق رو به اون نشون داد

منتظر شبی نقره ای بود که می تونست با سو سوی ستاره های چشمک زنش شب تاريک پرستو رو روشن و نقره ای کنه...

منتظر سپيده ای بود که با طلوع پر شکوهش می تونست شب تاريک قصه منو به صبح زيبای بهار پيوند بزنه بهاری که سالها پرستو چشم به راهش بوده تا دوباره برگرده اما افسوس که پرستو باز هم يه پرستوی هميشه مهاجر موند....

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۳ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody