روزگار غریبی ست نازنین...

وداع...

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد  می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۳٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

   چون مي خواهي که  باشی

   خاصه ساده

ساده و بي بيرايه


 
  بس بنا را بگذار روي لبخند. خوبي . قشنگي
        

 از دلت دور کن هر آنچه را که نمي خواهي و مي بيني
                           

 و باور کن
          

 باور کن هر آنچه را که مي خواهي 
         

 بايستي که در رويايي دور از دسترس ببيني اش!

جان تو !


نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody