روزگار غریبی ست نازنین...

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

 ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را

با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو

برشاخ لخت و عور درختی شکوفه ای

 با ناز می گشود دو چشمان بسته را

مرغی میان سبزه ز هم باز می نمود

آن بالهای کوچک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز انوار خنده اش

 بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

 رازی سرود و موج به نرمی رمید از او

خندید باغبان که سر انجام شد بهار

 دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

 

سال نو مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody