روزگار غریبی ست نازنین...

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته  باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

نان را از من بگیر، اگر می خواهی

هوا را از من بگیر اما

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من مگیر،

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به نا گاه

در شادی تو سرریز می کند

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

 

و عشق من، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

 

خنده تو، در پائیز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش را

باید بر افرازد،

و در بهاران ، عشق من

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی،گل سرخ

کشورم که مرا می خواند.

 

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

 

اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم،

آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر.

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

در نیست....   

 راه نیست......     

شب نیست........       

ماه نیست.........

نه روز      

      نه آفتاب

ما بیرون زمان ایستاده ایم     

       با دشنه های تلخی در گرده هایمان

هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید     

       که خاموشی با هزار زبان در سخن است

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای       

        و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

 

 

 

 من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم
...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody