روزگار غریبی ست نازنین...

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد، بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت،

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه،

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد،

ودیگر جوان
نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو

و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره تشویش در خانه خورشید ها و خاطره ها

دریغا چه بی برگ و بار لال می شوم در دوردست آن گلها ، گمان ها ، گفتگوها

و مگر فراموش میشوند سرانجام آن جستجوها و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها

و مگر فراموش میشوند آن بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش ...

و وعده همان بهار که در کرامت درختان تابستانیش هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند از سرشاری میوه های مهربانیش

و دریغا بر من چگونه فراموش میشود سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را میشناسند و نه مهربانی را

و دریغا بر من چه لال و بی برگ و بار پیر میشوم در سوی این دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را

و جان مایه سرودهای جوانی را ...

و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده این بهار که آمده است و نه به وعده آن شکوفه ها شکستنی ...

 

... محمد رضا عبدالملکیان ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

ابراهیم نیستم که میروی،

آتش رفتنت بر من گلستان نخواهد شد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody