روزگار غریبی ست نازنین...

سالها رفت و هنوز  
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست

قیصر امین پور

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٥ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

چقدر دلم نوشتن می خواهد ...

اما نه اینجا ...

کجا؟

هنوز نمی دانم!

چرا؟

بماند برای بعد ...

کی؟

همین روزها...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody