روزگار غریبی ست نازنین...

دختر کنار پنجره تنها نشت و گفت

ای دختر بهار حسد ميبرم تو را

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زيبای خسته را

 

خورشيد خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دويد

موجی سبک خزيد و نسيمی به گوش او

رازی سرود و موج به نرمی از او رميد

 

خنديد باغبان که سرانجام شد بهار

ديگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنيدوگفت چه حاصل از اين بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشيد تشنه کام در آنسوی آسمان

گويی ميان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خيره در انديشه ای غريب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/٩/۳٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody