روزگار غریبی ست نازنین...

.....

چشم هايم ز سکوت شب و سنگينی راه

به تمنای دل خسته و مجروح خودم  می نگرد

امشب اين فاصله های مه و کوه

روزنی را که در اين محبس تاريک من است

روزنی در قفس تار و ترک خورده من

ظلمتی بی سر و حد می نهدش

امشب اين چلچله پر شر و شور سر من

تا سحر در بر بالين خدا می خواند

ناله ای ساز کند همهمه ای ساز کند

و در ان مهوش چشمان سيه کرده دوست

و رسيدن به تمامی عروج

شبنمی ناز کند ديده پر درد مرا

شيهه ای شهد کند حلق پر از زهر مرا

شيونی باز کند قلب پر از عهد مرا

امشب اين فاصله های مه و کوه محو شدند

و به ايمان هجاهای غلط نيست که من ميگويم

من به ايمان قسم  خورده قلبم گويم

هر شب و روزدر اين ميکده های ره دوست

نفسم در قفسم قصه ممدوح تو را ذکر کند

ای همه گاه و همه هستی من.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/۱۳ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody