روزگار غریبی ست نازنین...

شعری برای تو

اين شعر را برای تو ميگويم

در يک غروب تشنه تابستان

در نيمه های اين ره شوم اغاز

در کهنه گور اين غم بی پايان

بگذار سايه من سرگردان

از سايه تو دور و جدا باشد

روزی به هم رسيم که گر باشد

کس بين ما  نه غير خدا باشد

من تکيه داده ام به دری تاريک

پيشانی فشرده ز دردم را

می سايم از اميد بر اين در باز

انگشت های نازک و سردم را

.............

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شکوفه های گل مريم

بی قدر تر از خار بيابانند

.......

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٦ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody