روزگار غریبی ست نازنین...

او امد و من محو تماشای چشمهایش احساس غریبی پیدا کردم.

نه؛او نمیتوانست مالمن باشد؛سهم من باشد.من کوچکتر از ان بودم که در بارگاه کبریای او به حساب بیایم.

خوشا به حال دلی که این چشمها قبولش می کردند.

 او در کنار من و من در انتهای فاصله ای بی انتها در سرزمین رویای خویش به این فاصله فکر میکردم.من این خاکی گرد الود غم و نداشتن و او اهورای اسمان؛ .....

زئوس خدای خدایان؛مرا با او کاری نبود.

 در چنین صحنه ای چگونه می توانستم لب به سخن بگشایم

 داشتم به این فاصله بی نهایت فکر میکردم که ناگاه صدایی از غیب نهیبم زد:

نترس او مال توستبا او غم کهن انهمه انتظار را بنال.

  اما من که هنوز زخم چرکین گذشته ام مداوا نشده بود؛ مگر میتوانستم به این سادگی تسلیم شوم.

 در میان تردید های بی حاصلی داشتم دست و پا میزدم که او نجاتم داد.دستانم را گرفت و اهسته در چشمانم فرو رفت.احساس کردم تنم داغ شد؛جان گرفتم و دیدم:

که او تا اعماق هستی من :تا انتهای دانایی ام نفوذ کرد.

                              امروز اوست که در من به بیرون تراوش می کند.

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٠ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody