روزگار غریبی ست نازنین...

love is like a flower which blossoms with trust"

در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور مردم گناهان بسیار کردندو مورد خشم خداوند قرار گرفتند.خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آن ها مقدر فرماید..تنبیهی سخت تر از آتش و سیل زلزله قحطی و بیماری. تنبیهی که نسل ها راسوزنده تر از آتش  بسوزاند .بی آنکه کسی ببیندش یا برآن واقف شود.

پس خداوند دو کلمه «دوستت دارم » را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده نه گفته و نه احساس کرده باشند.

ابتدا همه چیزعادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود. اما کم کم بلا رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری وا گذارندآن گاه که انسان ها دو همسایه دو برادر دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنندزبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شدو بعد...

کم کم سینه ها سرد شد روابط سست گردید ملال و بی تفاوتی جایگیر شد .دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت .آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی ئقفه از خود پرسیدند:

چه شد که ما به این جا رسیدیم کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟... و اندوه امان اشان را برید.خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات «دوستت دارم »رابه ذهن و قلب آنها باز گرداند...

خدا را شکر که ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم:

                                                      دوستت دارم.

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٠ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody