روزگار غریبی ست نازنین...

باز هم از راه رسید....

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشان و بی هم آوازم

می روم شب ها به سا حل ها

تا بیا بم خلوت دل را

روی موج خسته دریا

می نویسم اوج غم ها را

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سرگذشتم را مکن باور

...

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است!

۱ سال پیر تر شدم..!!

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody