روزگار غریبی ست نازنین...

‌روحم از ميوه رسيده خويش گرانبار است

روحم از ميوه اش گرانبار است

کيست که بيايد و ان را بخورد و بارور شود؟

روحم لبريز از شراب خويش است

اکنون چه کسی می ايد تا بنوشد و در گرمای بيابان خنک شود؟

ای کاش درخت بی گل و ميوه ای بودم

که درد بارداری از بی حاصلی سخت تر است

و اندوه دارايی که هيچ کس از او نگيرد

بزرگتر از اندوه گدايی است که هيچ کس به او چيزی نمی دهد.

 

ای کاش چاه خشک وتشنه ای بودمو مردم در من سنگ می انداختند

چون بسوزم بهتر و ساده تر است از اينکه چشمه پر خروشی از اب باشم

ولی مردم از کنارم بگذرند و قطره ای ننوشند.

 

ای کاش نی لگد شده ای بودم

زيرا بهتر است از انکه چنگی بوده با تارهای نقره ای

ودر خانه ای باشم که صاحبش انگشتی نداشته

و فرزندانش نا شنوا باشند.

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/۱٢ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody