روزگار غریبی ست نازنین...

مرگ در هر حالتی تلخ است

اما من

دوست تر  دارم که چون از ره درآید مرگ

در شبی آرام  چون شمعی شوم خاموش...

لیک مرگ دیگری هم هست

دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور

مرگ مردان    مرگ در میدان

با تپیدن های طبل و شیون شیپور

با صفیر تیر و برق  تشنه ی شمشیر

غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان.

وه چه شیرین است

رنج بردن

پا فشردن

در ره یک آرزو مردانه مردن!

وندر امید بزرگ خویش

با سرود زندگی بر لب

جان سپردن.

آه اگر باید

زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید

و به خون خویش نقش  صورت دلخواه زد بر پرده ی امید

من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگ خونین را!

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٢ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody