روزگار غریبی ست نازنین...

با عبور

از دریای پربلای دیر‌وز ٬ در حیرت مکاران دریایی

پا در دیار امروز نهادم.

از دیروز پردردی

که دیگران مرا بدست تقدیر سپرده بودند

آسان نگذشتم

بهترین سالهای عمرم را در جدل گذراندم.

دردیارامروز کس نمی شناسم ٬ ره نمیدانم

نه صدای جرسی میآید نه سو سوی چراغی می بینم

امید را دردریای دیروز گم کرد ه ام

اگر بادسرنوشت مرا با خود برده باشد؟!

من که در نا کجا آباد رسیده بودم

قصد ویرانی آبادی دیگران را نداشتم

با خودم گفتم

بگذار

خود آنهاازخیال پا فراتر نهند

اما

انکار پاهای من نیز در این خیال گیر است

ومن میخواهم

دیار متروکه امروز را بسازم

ودر دهکده فردا روی چمن آفرینش

قدم بزنم

واگر خواستم فریاد بزنم

شاید آنها بشنوند

شایدآنها....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody