روزگار غریبی ست نازنین...

 تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تورا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

 

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود خویشتن را بس اندک می بینم.

 

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زنده‌گی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.

 

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه‌گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارند
تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیل نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

..........

 

پل الووار، ترجمه احمد شاملو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody