روزگار غریبی ست نازنین...

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها

خداحافظ عزیز ِ بوسه های ِ معصوم هفت سالگی

خدا حافظ گلم ، خوبم ...

خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت !

خداحافظ ...

 

حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه بادا باد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

پس با هر کسی از کسان من ازین ترانه ی محرمانه سخن مگوی

نمیخواهم آزردگان ساده ی  بی شام و بی چراغ

از اندوه اوقات ما با خبرشوند!


قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه ی تشنگی نبود

پس بی جهت بهانه میاور

که راه دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!


نه ....

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و رویاهایمان شاعر شویم

دیدار ما و  دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !

 

 

حالا میدانم سلام مرا به اهل ِ همیشه ی ِعصمت خواهی رساند


یادت نرود

 به جای من از صمیم همین زندگی

سرا روی چشم به راه ماندگان را ببوس

دیگر سفارشی نیست تنها،

جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند

خداحافظ....!

« علی صالحی»

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط پرستو بیات نظرات () |

Design By : Night Melody