دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشت و گفت

ای دختر بهار حسد ميبرم تو را

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زيبای خسته را

 

خورشيد خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دويد

موجی سبک خزيد و نسيمی به گوش او

رازی سرود و موج به نرمی از او رميد

 

خنديد باغبان که سرانجام شد بهار

ديگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنيدوگفت چه حاصل از اين بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشيد تشنه کام در آنسوی آسمان

گويی ميان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خيره در انديشه ای غريب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود.

 

 

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
مجید

سلام هميشه مهاجر عزيزم. شعر قشنگ و زيبايی بود. هميشه آپ ديتهای تو فوق العاده اند. موفق باشی و سبز. در پناه معبود

salam be maa ham sar bezanin

مجید

سلام خانومی. آپ ديت کن ديگه... ای تنبل ....

محمود

سلام خسته نباشی!کارت عاليه!اميدوارم که هميشه موفق باشی

پسری با کفشهای کتانی..!

سلام عزيز..! خوبی؟ خوش ميگذره؟ وبلاگ خيلی خوبی داری.موفق باشی. به منم يه سر بزن. خوشحال می شم.شاد باش و از زندگيت لذت ببر..!

ye hamzad

ولی هيچی مثل زمان حال نمی شه