قصه ی من...

از کجا قصه ام را آغاز کنم ؟!
از دلتنگی " نـبـــــــــــو دن هــــایـــــش "،
یا از شب هایی که
خواب از چشمانم ،
با یادآوری چشمانش گریزان میشود ؟
آخر این قصه چه خواهد بود ،
نمیدانم ...
اما هر چه باشد ،
تا آخرش عاشقش می مانم ...

/ 1 نظر / 8 بازدید
نازنين جوووون

اشتباه محض..... اون كه ديگه برنمي گرده پس ما چرا عمرمونو واسش تباه كنيم....... فراموشش كن...واسه ت بهتره.....من امتحان كردم اينا نامرد تر ازاون چيزي هستند كه ما زندگيمونو به پاشون به سوزونيم .... عزيزم سعي كن كه فراموشش كني هرچند كه واست سخت باشه.... دركت ميكنم..........نه از ته قلبت باورداشته باش كه دركت مي كنم..........سعي كن كه به جاي اون به خدا فك كني به خوبي هاش....به معرفتش اون مهربونه اونه كه تا عشقت پات ميمونه اون وقتاي كه حتي بهش فك نمي كنه بيادته......دعاكن كه اين عشقت با خدا محكم تر بشه...........ارزوي موفقيتتو دارم.....اين جمله رو تا اخر عمرت به خاطر بسپار ادماهمه مثل همنندبي وفاو.....پس سعي كن به جاي ادماباخداشون دوست بشي به فكرش باشي تا لحظه ي ديدار منتظرش بموني و گر نه كه ضرر كردي دختر نازنين 16ساله از همين نزديكي هاجوابمو بده با من دردو دل كن شايد بتونيم باهم......يااينكه باادماي كم سن وسال تر از خودت دوست نميشي.....[خنثی][خنثی][خنثی]