کیمیا...

اگر فرصت بود

کیمیای تو مرا طلا می کرد

اما فرصت نبود،

من طلا نشدم،

و کسی راز کیمیای تو را نفهمید...

 

آنتوان دو سنت اگزوپری

/ 5 نظر / 9 بازدید
دورترین

وقتی میام توی این وبلاگ احساس آرامش می کنم. می دونم پرستو خودش در آرامش نیست. ولی به دیگران آرامش می ده. ایکاش فرصتی می بود تا راز کیمیای تو را کسی می فهمید. می دونم خسته ای. راستش خود من هم خسته ام. دلم می خواد چشمهامو ببندم و به دنیا فکر نکنم.

دورترین

خیلی سخته وقتی یه روز همه بهت تبریک می گن ولی تو از درون از هم پاشیدی.

دورترین

نمی دونم چرا میام اینجا حرف می زنم. ولی باور کن هیچ جایی را ندارم که این حرفها رو بزنم. به هیچ کس نمی تونم بگم. اینجا که تو منو نمی شناسی فقط می تونم بگم. خیلی سخته که مجبور باشی نقاب بزنی و به روی مردم لبخند بزنی ولی درونت متلاشی باشه.

محمد اشرف آذر

سلام عزیزم امید حالت خوب باشد و دور از گزند روز گار ... با دو رباعی تازه آمدم بیا و بخوان و نظرت را پیرامونش بده

نازنين جوووون

براي من از طلا هم مهمتري........