اوست که در من به بیرون تریوش می کند:

او امد و من محو تماشای چشمهایش احساس غریبی پیدا کردم.

نه؛او نمیتوانست مالمن باشد؛سهم من باشد.من کوچکتر از ان بودم که در بارگاه کبریای او به حساب بیایم.

خوشا به حال دلی که این چشمها قبولش می کردند.

 او در کنار من و من در انتهای فاصله ای بی انتها در سرزمین رویای خویش به این فاصله فکر میکردم.من این خاکی گرد الود غم و نداشتن و او اهورای اسمان؛ .....

زئوس خدای خدایان؛مرا با او کاری نبود.

 در چنین صحنه ای چگونه می توانستم لب به سخن بگشایم

 داشتم به این فاصله بی نهایت فکر میکردم که ناگاه صدایی از غیب نهیبم زد:

نترس او مال توستبا او غم کهن انهمه انتظار را بنال.

  اما من که هنوز زخم چرکین گذشته ام مداوا نشده بود؛ مگر میتوانستم به این سادگی تسلیم شوم.

 در میان تردید های بی حاصلی داشتم دست و پا میزدم که او نجاتم داد.دستانم را گرفت و اهسته در چشمانم فرو رفت.احساس کردم تنم داغ شد؛جان گرفتم و دیدم:

که او تا اعماق هستی من :تا انتهای دانایی ام نفوذ کرد.

                              امروز اوست که در من به بیرون تراوش می کند.

/ 6 نظر / 4 بازدید
مجید

سلام عزيزم. وقتی نوشته های تو رو می خونم تازه می بينم که واژه های من چقدر حقيرن. نوشته های من حاصل تراوشات ذهنمه؛ ولی نوشته های تو دستپخت احساس زيبا و قشنگته. موفق باشی.

مرداب آبي(مجيد)

عشق، قيام ِ پايدار ِ انسان هاي مقتدر است در برابر ابتذال. با بااين وجود، عشق يك كالاي مصرفي است نه پس انداز كردني .... سلام پرستو خوبی عزيز؟ من اولين باره ميام بلاگت کلک تو هم که خوب می نويسی بازم ميام ........

محمد

سلام وبلاگ خوبی داری تنها توصيه ای که ميتونم بهت بکنم اينه که فقط سعی کن موفق باشی